دخملم شیدا

درد دل یک مامان واسه دخترش

آقاجوون رفت

روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم، هم من هم تو و هم سختتر از همه بابا. آقاجون به قول خودت جواهری یا نیستانک از بین ما پرکشید و رفت.بعدچند هفته مریضی و بیمارستان بودن آقاجوون دیگه نتونست مریضی رو تحمل کنه . چند هفته ای هی مرخص میشدن و دوباره که خونه می اومدن حالشون بد میشد و بستری میشدن.تو این مدت تو یه بار بیمارستان  یدنشون رفتی که خاطره بدی  واست شده و دیگه نمیخوای بیمارستان بری. سعی کردم کمتر تو توی مراسم ها باشی که روحیت خراب نشه ولی بازم همیشه نمیشد.خاله حوریه و خاله حورا سنگ تموم گذاشتن واسه مراقبتت. خیلی روحیت خراب شده.دایم سراغ آقاجونو میگیری.همش میگی آقاجوون بیمارستانن خوب میشن میان. چند روز پیش که با دستای کوچولوت دعا م...
9 دی 1392

ترک شیشه شیر

دخمل نازنینم،حسابی به شیشه شیرهات معتاد بودی.دوتا شیشه داشتی یکی بزرگ یکی کوچیک. بزرگه رو طی یه مراسمی دادی به بنیامین نتیجه صاحب. مونده بود کوچیکه که حسابی بهش وابسته بودی.خصوصا توی شب اگه نبود یا اگه شیر نداشتیم بیچارمون می کردی. چند روز پیش رفته بودیم باغ و بابا و حسین مشغول سنگ فرش کردن ایوون بودن که من واسشون چای آوردم لب ایوون. تو گفتی منم چایی می خوام تو شیشه. حشین بهت خندید و گفت مگه تو هنوز شیشه می خوری.امیر محمد(پسر خواهرش)شیشه نمی خوره.شیشه بده بنداز دور. تو هم که خیلی حسین رو دوست داری بعد از خوردن چایی شیشه رو پرت کردی تو ایوون.منم وقتی حواست نبود من رفتم شیشه رو برداشتم و قایمش کردم. عصر دوباره بهانه شیشه گرفتی و زدی ز...
13 مهر 1392

شیرین زبوون

دختر قشنگ من حسابی شیرین زبوونی می کنی. هر وقت بخوای منو صدا کنی می گی دختررررررررررم، دختر من، قشنگگگگگگگگگگگگگگم به بابا هم می گی پسرررررررررررررم. هر وقت یه کاری بکنیم که وفق مراد نباشه می گی ای بابا چه بچه ای شده مامان، ای بابا چه بچه ای هستیا. تلفن بر می داری و حسابی با همه حرف می زنی. با موبایل هر کسی هم که دستته به دوست اون طرف زنگ می زنی و حرف می زنی . معمولا با موبایل من به خاله زهرا زنگ می زنی. پشت تلفنم حسابی تعارف تیکه پاره می کنی. دیروز خونه خاله حوریه بودی. وقتی شب اومدیم دنبالت اینقدر قشنگ از اتفاقاتی که افتاده بود و کارایی که کرده بودی تعریف می کردی که قند تو دل مامان و بابا آب شد. توی باغ صاحب بهت می گه گلشنی. ...
5 شهريور 1392

دوباره می نویسم

عزیزم شرمنده از وقفه طولانی که تو نوشتن خاطراتت پیش اومد. حسابی سر منو شلوغ کردی،دیگه به هیچ کاری نمی رسم. بدون هیچ مقدمه ای می خوام از کاراریی که این مدت انجام می دی بنویسم. دیگه حسابی زبوون می ریزی. به هر کی می رسی سلام می کنی و وقتی طرف جوابتو می ده ادای صاحب (پیرزن ساکن باغ) در میاری می گی سلام از ما. روزی چند بار تلفن بر می داری و به دوستات و بچه های فامیل و مامانی و خاله زهرا و خاله حوریه زنگ می زنی.پشت تلفن حرفایی می زنی که آدم باورش نمی شه. وقتی واقعا با تلفن حرف می زنی هی سرتو به نشانه تایید حرفای طرف مقابل تکوون می دی انگار طرف می بینتت. جدیدا حرفای جالبی می زنی. مثلا چند روز پیش هر چی می خواستی بگی اولش می گفتی "احتمالا"...
28 مرداد 1392

سیزده ماه و نیم

دیگه واقعا خانم شدی. قبلا یه کم چهار دست و پا و یک کم روپاهات راه می رفتی ولی حالا حتی وقتی که دنبالتم می کنم واسه بازی سعی می کنی فقط روی دوپا راه بری و فرار کنی نه روی چهار دست و پا. عاشق کفش پوشیدنی و تقریبا از صبح تا آخر شب فقط راه می ری. توی خونه دایم دمپایی هات دستته که من بهت بپوشونم. تو هم برخلاف بچه ها که بلد نیستن با دمپایی راه برن خیلی خوب با دمپایی راه می ری.اگه کفشتو ببینی که ئیگه هیچی،تا نپوشی ول کن من نیستی. دو تا یا کریم از صبح میان پشت پنجره سالن می شینن و آواز می خونن و تو هم باهاشون بازی می کنی. وقتی ازت می پرسیم :شیدا چند تا جوجو بودن؟ می گی : دوتا  
7 تير 1391

دونده ماراتن

عزیزم دیگه خیلی خوب راه می ری. از دیشب که واست با خاله حوریه یه چرخ عصایی خریدیم تو اونو دست گرفتی و دیگه به زمین ننشستی. همینطور داری راه می ری. خیلی دوستش داری. زمین خوردنت موقع راه رفتن خیلی کم شده. وقتی یه چیزی دستت باشه کمتر زمین می خوری و خوب راه میری. کشته مرده ی تن صداتم. کم کم داره تن صدات شکل می گیره. یه صدای تو دماغی داری. وقتی حرف می زنی حسابی از صدات لذت می برم. گوشی تلفونو دستت می گیری و دیگه خاموش نمی شی، همینطور حرف می زنی. اول یه الوی کش دار می گی و بعد دیگه حسابی با اونطرف خط که معلوم نیست کیه حرف می زنی.موقع حرف زدن هم حتما باید راه بری. از این طرف به اون طرف.یه قیافه جدی هم به خودت می گیری که نگو و نپرس.می افتی ...
26 خرداد 1391

نردبان نوردی

جیگملم بخشید که چد وه نیمم بنویسم.تو ایم مت اتفاقات زیادی افتاده. اسباب کشی و جشن تولدت حسابی وقتمو گرفت. بعدا خاطرات این مدت رو می نویسم. فعلا می خوام از کارهای این مدتت بنویسم. خیلی بلا شدی. هر روز یه دست حسابی از دستت می خندم. دیروز مامان خیلی کار داشتم. می واستم تمام خونه رو تمیز کنم و لباس بشورم و حمومت کنم و ... این وسط تو هم خیلی کمک کردی. موقع گردگیری یکی از کهنه هاتو برداشتی و همراه من در و دیوار رو پاک می کردی.یه موقع دیدم داری می گی ددر. اومدم دیدم همینجور که دیوار رو پاک می کردی رفتی توی راهرو. فورا صدات زدم و تو برگشتی تو. من از نردبوون بالا رفتم که کفشدوزک روی کمد تو اتاقتو بچسبونم. دیدم داری نق می زنی . گفتم ...
11 خرداد 1391

زانوهای پرتوان برس به داد این ناتوان

جیگرم با نزدیک شدنت به یک سالگی داری کم کم هنرهاتو نشون می دی. دیروز رفته بودیم خونه مامانی. مامانی روی یه چهارپایه کوته می نشوندنت و جلوت وای می ایستادن و می گفتن بیا بقلم. تو هم بلند می شدی و می پریدی تو بقل مامانی. قربونت برم که زانوهات جوون گرفته. وقتی می ریم خونه مامانی حسابی بهت خوش می گذره. دیروز یا با مامانی می رفتی توی کوچه یا آقاجوون می بردنت با ماشین می گردوندنت. با اقاجونم کلی بازی کردی.آقاجوون وایمیسوندنت و زیر بقلتو ول می کردن تو هم چند ثانیه می ایستادی. روی زمین هم انواع حرکات نمایشی نشون میدی به نشانه اینکه می خوای کم کم وایسی. دستاتو می ذاری زمین و تا جاییکه می شه بدنتو از زمین بلند می کنی. خاله حورا می گه فک...
6 ارديبهشت 1391

کارهای بامزه شیداجون

جیگملم، می خوایم اسباب کشی کنیم بریم خونه مامانجوون و آقاجوون طبقه بالا بشینیم. من با نارضایتی مجبورم که بریم اونجا. با اینکه اونها خیلی خیلی خوبند ولی من می ترسم با رفتن و نزدیک شدن رابطه مون بهم بخوره ولی از بس اینمدت آقاجوون اصرار کردن و یه حرفایی زدن که دل بابا رو به سوزوندن من بخاطر بابا می رن.حسابی دلم واسه این خونه تنگ می شه.آخه از آغاز زندگی مشترک من و بابا اینجا بودیم و بعد هم اومدن تو خاطراتمون رو زیادتر کرد. دیروز رفتیم بالا و تقریبا اسباب و اثاثیه اونها رو تو یک اتاق جمع کردیم تا 2 تا اتاق دیگه خالی بشه واسه خودمون. تو تمام وقت می خواستی بقل یکی بشی و من موندم با این کار تو چطور اسباب کشی کنیم. پریشب موقع خواب تو جعبه گل سر...
28 فروردين 1391

کارهای جدید شیدا

عزیزم اینروزها نمی دونم چرا وقت نمی گنم مطلب واست بذارم.الانم سعی می کنم به سرعت کارهای بامزت رو بنویسم. این روزها خیلی بزرگ و باهوش و خانم و البته با مزه شدی. چند روز پیش بابا از صبح سر کار رفتن و من و تو تا غروب تنها خونه بودیم. عصر حسابی دلت گرفته بود.هی کلاهتو برمیداشتی و می دادی به من و می گفتی: ددر من کلاهو ازت می گرفتم و می ذاشتم اونطرف. تو دوباره بر می داشتی و می دادی به من و می گفتی : ددر بعد چند بار تکرار من کلاهتو قایم کردم. تو رفتی گشتی شنلتو پیدا کردی و سعی می کردی بپوشی و می گفتی : ددر. منم دلم سوخت و لباست پوشوندم و با کالسکه رفتیم پارک مهارت سر بلوار.تو کلی ذوق کردی. هوا دیگه کم کم گرم شده و بعد از ظهر ها در حیاط...
25 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخملم شیدا می باشد