بستن تبلیغات

دخملم شیدا
دخملم شیدا
درد دل یک مامان واسه دخترش

  • روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم، هم من هم تو و هم سختتر از همه بابا. آقاجون به قول خودت جواهری یا نیستانک از بین ما پرکشید و رفت.بعدچند هفته مریضی و بیمارستان بودن آقاجوون دیگه نتونست مریضی رو تحمل کنه . چند هفته ای هی مرخص میشدن و دوباره که خونه می اومدن حالشون بد میشد و بستری میشدن.تو این مدت تو یه بار بیمارستان  یدنشون رفتی که خاطره بدی  واست شده و دیگه نمیخوای بیمارستان بری.
  • سعی کردم کمتر تو توی مراسم ها باشی که روحیت خراب نشه ولی بازم همیشه نمیشد.خاله حوریه و خاله حورا سنگ تموم گذاشتن واسه مراقبتت.
  • خیلی روحیت خراب شده.دایم سراغ آقاجونو میگیری.همش میگی آقاجوون بیمارستانن خوب میشن میان.
  • چند روز پیش که با دستای کوچولوت دعا میکردی ازت پرسیدم واسه کی دعا میکنی گفتی واسه آقاجوون که زود خوب بشن بیا خونشون.
  • دیروزم به من میگفتی بریم بیمارستان دیدن آقاجوون.
  • توخیلی آقاجونودوست داشتی.دایم میرفتی پایین و دست آقاجون میگرفتی و میبردی سر کمدشون تا بهت بیسکوییت  جو بدن.
  • دل هممون برای آقاجوون تنگ شده برای غر زدناشون، ایراد گرفتناشون، اخم کردناشون، عصا وکلاه و ساعت و عینک و دستکش و عبا و جوراب و خنده ها و ذوق کرددن واسه شیرینی و بستنی و پفک و دم  در نشستنا و خلاصه برای خود خودشون


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:57 | 9 / 10 / 1392 توسط مامان نیره

دخمل نازنینم،حسابی به شیشه شیرهات معتاد بودی.دوتا شیشه داشتی یکی بزرگ یکی کوچیک. بزرگه رو طی یه مراسمی دادی به بنیامین نتیجه صاحب. مونده بود کوچیکه که حسابی بهش وابسته بودی.خصوصا توی شب اگه نبود یا اگه شیر نداشتیم بیچارمون می کردی.

چند روز پیش رفته بودیم باغ و بابا و حسین مشغول سنگ فرش کردن ایوون بودن که من واسشون چای آوردم لب ایوون. تو گفتی منم چایی می خوام تو شیشه. حشین بهت خندید و گفت مگه تو هنوز شیشه می خوری.امیر محمد(پسر خواهرش)شیشه نمی خوره.شیشه بده بنداز دور.

تو هم که خیلی حسین رو دوست داری بعد از خوردن چایی شیشه رو پرت کردی تو ایوون.منم وقتی حواست نبود من رفتم شیشه رو برداشتم و قایمش کردم. عصر دوباره بهانه شیشه گرفتی و زدی زیر گریه.که شیشه می خوام. حسین هم گفت شیشت افتاده بود تو ایوون منم انداختم توی چاه. آنجنان با حرف حسین گول خوردی که دیگه هر کی ازت می پرسه شیشت کو می گی انداختم تو چاه.

خلاصه که حسین تونست تو رو از شیشه ترک بده.

دیروز دایی حسن آقا با سام و مامانش اومده بودن باغ.تو همچین که شیشه سام رو دیدی چشمات برق زد.ولی زود قانع شدی که سام کوچولوه و باید شیشه بخوره ولی بقول خودت" تو خانوم شدی، بزرگ شدی نباید شیشه بخوری"

از شیرین زبونیات بگم که همه رو شیفته و شیدای خودت کردی.

هفته پیش که دایی امین (که حسابیم دوستش داری) می خواست بره زاهدان تو رو برده بودم که از صبح با خونه مامانی باشی. موقع حرکت دایی مامانی داشتن واسه دایی توضیح می دادن که کدوم ظرف ناهاره،کدوم ظرف توش شامه و وسایلش چی به چیه. تو هم سراپا گوش بودی. وقتی حرفشون تموم می شه رو به دایی امین می کنی و می گی : خیرشونو ببینی.

مامانی و دایی مبهوت می شن که چی می گی؟ تو دوباره به دایی می گی خیر مامانی ببینی.

فدای شیرین زبونیت که نمی دونم اینهمه حرف قلمبه و سلمبه رو از کجا میاری و می گی.

شعر حسنی بی دندوون شده رو خیلی ناز می خوون. همه عاشق گفتن کلمه آبنباتن. به آبنبات می گی" آمکات" (با تشدید روی م)



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:23 | 13 / 7 / 1392 توسط مامان نیره

دختر قشنگ من حسابی شیرین زبوونی می کنی.

هر وقت بخوای منو صدا کنی می گی دختررررررررررم، دختر من، قشنگگگگگگگگگگگگگگم

به بابا هم می گی پسرررررررررررررم.

هر وقت یه کاری بکنیم که وفق مراد نباشه می گی ای بابا چه بچه ای شده مامان، ای بابا چه بچه ای هستیا.

تلفن بر می داری و حسابی با همه حرف می زنی. با موبایل هر کسی هم که دستته به دوست اون طرف زنگ می زنی و حرف می زنی . معمولا با موبایل من به خاله زهرا زنگ می زنی.

پشت تلفنم حسابی تعارف تیکه پاره می کنی.

دیروز خونه خاله حوریه بودی. وقتی شب اومدیم دنبالت اینقدر قشنگ از اتفاقاتی که افتاده بود و کارایی که کرده بودی تعریف می کردی که قند تو دل مامان و بابا آب شد.

توی باغ صاحب بهت می گه گلشنی. تا از در باغ میاد تو می خونه گلشنیم برم،گلشنیم برم. تو هم می پری بقل بقلش می شی. بعد هم صاحب می خونه و دست می زنه، تو هم می رقصی. تو باغ همه عاشقتن.روزایی که نباشی همه طلبکارن که چرا نبردیمت.

چند روزه بنا کردی می گی مامان برقصیم.منم آهنگ می ذارم.تو می گی آهنگ عروسی عمو لوح لا بذار.یعنی آهنگ ترانه. بعد تو می رقصی من دست می زنم. بعد می شینی می گی مامان برقصه من دست می زنم. بعد هم به ذوق میای می گی حالا دوتایی برقصیم.

هنوزم ح رو خ تلفظ می کنی. مثلا به روشن می گی:خوشن. تموم : نموم. حسین: خسین. حموم: خموم.

عاشق زبوون ریختناتم عزیزم

شیدا و استخر توپ



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:43 | 5 / 6 / 1392 توسط مامان نیره

عزیزم شرمنده از وقفه طولانی که تو نوشتن خاطراتت پیش اومد. حسابی سر منو شلوغ کردی،دیگه به هیچ کاری نمی رسم.

بدون هیچ مقدمه ای می خوام از کاراریی که این مدت انجام می دی بنویسم.

دیگه حسابی زبوون می ریزی. به هر کی می رسی سلام می کنی و وقتی طرف جوابتو می ده ادای صاحب (پیرزن ساکن باغ) در میاری می گی سلام از ما.

روزی چند بار تلفن بر می داری و به دوستات و بچه های فامیل و مامانی و خاله زهرا و خاله حوریه زنگ می زنی.پشت تلفن حرفایی می زنی که آدم باورش نمی شه.

وقتی واقعا با تلفن حرف می زنی هی سرتو به نشانه تایید حرفای طرف مقابل تکوون می دی انگار طرف می بینتت.

جدیدا حرفای جالبی می زنی. مثلا چند روز پیش هر چی می خواستی بگی اولش می گفتی "احتمالا"

دیروز هر چی می خواستی بگی اولش می گفتی "من احساس می کنم"

روزی چند بار بهم می گی مامان دوستت دارم.

چند روزه دوباره کالسکه تو در آوردی و تو خونه عروسک هاتو باهاش دور می گردونی.

چوون این مدت بابا همیشه خونه هستن حسابی بهشون وابسته شدی.هر وقت می خوان بیرون برن می گی "بابا دجا می لید؟" " منم میام"

هر کی بیرون می ره تو پابه ثابتی. وای از وقتی که اسم خونه مامانی یا خونه خاله حوریه بیاد. زمین و زمان به هم می دوزی که بری.

من و بابا سعی می کنیم بهترین تربیتو روی تو انجام بدیم. وقتی یه چیزیو پرت می کنی دعوات می کنیم و می گیم کار بد کردیا.دیگه تکرار نشه.چند روز پیش من یه چیزیو واسه بابا پرت کردم و گفتم ببخشید.تو هم این حرکتو ضبط کردی،دیروز لباستو دادم بهت گفتم بذار تو اتاقت. رفتی از در اتاقت پرت کردی تو و گفتی ببخشید.بعد اومدی به من گفتی مامان کار بد کردم ،لباسمو پرت کردم و گفتم ببخشید.

هوشت واسه حفظ کردن شعر عالیه. کافیه چند بار یه شعرو واست بخوونم تندی حفظ می شی. الان شعر دکتر چه مهربونه، تپلویم تپلو، یه توپ دارم، نیکو نیکو، یه دختر دارم، اتل متل،و یه قسمتهایی از کتاب موش دم بریده و تاتی کوچولو رو حفظی.

تا من و بابا نماز می خوونیم میای کنارمون چادرتو سر می کنی و نماز می خوونی. تکبیر اول نماز قشنگ می گی بعد دست و پا شکسته سوره توحید می خوونی. ذکر سجده رو هم قاطی پاتی می گی.بعد هم صلوات می فرستی .موظفی آخر صلوات وعجل فرجهم بگی.

هنوزم شیشه شیر می خوری و جوونت به شیشه بستس.

عاشق برنامه عمو پورنگی و روزی یه سری برنامه ضبط شدشو می بینی و بقیه روز کارای امیر محمد تعریف می کنی.

هنوزم عاشق کتاب قصه هاتی. روزی یک سری کتاب واست می خوونم

همه عشق من و بابایی

تولد شیدا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:44 | 28 / 5 / 1392 توسط مامان نیره

دیگه واقعا خانم شدی. قبلا یه کم چهار دست و پا و یک کم روپاهات راه می رفتی ولی حالا حتی وقتی که دنبالتم می کنم واسه بازی سعی می کنی فقط روی دوپا راه بری و فرار کنی نه روی چهار دست و پا.

عاشق کفش پوشیدنی و تقریبا از صبح تا آخر شب فقط راه می ری.

توی خونه دایم دمپایی هات دستته که من بهت بپوشونم. تو هم برخلاف بچه ها که بلد نیستن با دمپایی راه برن خیلی خوب با دمپایی راه می ری.اگه کفشتو ببینی که ئیگه هیچی،تا نپوشی ول کن من نیستی.

دو تا یا کریم از صبح میان پشت پنجره سالن می شینن و آواز می خونن و تو هم باهاشون بازی می کنی. وقتی ازت می پرسیم :شیدا چند تا جوجو بودن؟ می گی : دوتا

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:55 | 7 / 4 / 1391 توسط مامان نیره

عزیزم دیگه خیلی خوب راه می ری. از دیشب که واست با خاله حوریه یه چرخ عصایی خریدیم تو اونو دست گرفتی و دیگه به زمین ننشستی. همینطور داری راه می ری. خیلی دوستش داری.

زمین خوردنت موقع راه رفتن خیلی کم شده. وقتی یه چیزی دستت باشه کمتر زمین می خوری و خوب راه میری.

niniweblog.com

کشته مرده ی تن صداتم. کم کم داره تن صدات شکل می گیره. یه صدای تو دماغی داری. وقتی حرف می زنی حسابی از صدات لذت می برم.

گوشی تلفونو دستت می گیری و دیگه خاموش نمی شی، همینطور حرف می زنی. اول یه الوی کش دار می گی و بعد دیگه حسابی با اونطرف خط که معلوم نیست کیه حرف می زنی.موقع حرف زدن هم حتما باید راه بری. از این طرف به اون طرف.یه قیافه جدی هم به خودت می گیری که نگو و نپرس.می افتی ولی باز تلفن از دستت نمی افته.فکر کنم از بابا یاد گرفتی که خیلی با تلفن صحبت می کنن و بعضی وقتها دعوا و بلند بلند حرف می زنن. تو هم گاهی دعوا می کنی و حرف می زنی.

دوست داری موقع راه رفتن کفش یا دمپایی پات باشه. به کفش یا جوراب می گی تا تا.

بعضی وقتها موقع راه رفتن هم خودت می گی تا    تا    .

کفشای کوچولوی سفیدتو پا می کنی و تمام حیاط خونه مامانی و مامانجون رو زیر پا می ذاری. توی اتاقم دمپایی من یا بابا یا خودت که چراغم داره می پوشی و به سختی باهاش راه می ری.

وقتی می گم بریم خونه مامانی یا مامانجون می گی آآب.چون اونجاها می ری حیاط و آب بازی می کنی.

وقتی ازت می پرسیم ماهی چی می گی؟ می گی: آب

یه کاغذ می گیری دستت و راه می ری و شروع می کنی از روش می خونی. قیافه حق به جانبت موقع خوندن واقعا دیدنیه

niniweblog.com

 

خیلی خیلی من و بابا دوستت داریم و امیدواریم همیشه واست بهترین مامان و بابای دنیا باشیم.

niniweblog.com

بهت میگیم خودتو گیلی گیلی کن.خودتو قلقلک می کنی.این عکس از همون لحظه است

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:52 | 26 / 3 / 1391 توسط مامان نیره

جیگملم بخشید که چد وه نیمم بنویسم.تو ایم مت اتفاقات زیادی افتاده. اسباب کشی و جشن تولدت حسابی وقتمو گرفت.

بعدا خاطرات این مدت رو می نویسم. فعلا می خوام از کارهای این مدتت بنویسم.

خیلی بلا شدی. هر روز یه دست حسابی از دستت می خندم. دیروز مامان خیلی کار داشتم. می واستم تمام خونه رو تمیز کنم و لباس بشورم و حمومت کنم و ...

این وسط تو هم خیلی کمک کردی. موقع گردگیری یکی از کهنه هاتو برداشتی و همراه من در و دیوار رو پاک می کردی.یه موقع دیدم داری می گی ددر. اومدم دیدم همینجور که دیوار رو پاک می کردی رفتی توی راهرو. فورا صدات زدم و تو برگشتی تو.

من از نردبوون بالا رفتم که کفشدوزک روی کمد تو اتاقتو بچسبونم. دیدم داری نق می زنی . گفتم حتما می گی من پایین بیام.محلت نذاشتم. وقتی خواستم پایین بیام دیدم پا رو دستت گذاشتم. پاینو که نگاه کردم دیدم 2 تا پله نردبوون رو بالا اومدی و گیر کردی و گریه می کنی. حالا فکر کن تو به پام چسبیدی و منم رو پله پنجم چه جوی پاین اومدم و تو رو برداشتم...

داشتی تو آشپزخونه با بطری آّب بازی می کردی.می خواستی بطی رو برداری لیز می خورد می رفت. تو هم دوباره تلاش می کردی. بطری فت گی یخچال و تو هم دنبالش رفتی. هر چی می خواستی برداری نمی شد و بطری جلوتر می رفت.دیگه با درخواست و تو و تعریف کردن ماجر واسه من به زبون خودت،من با یه کفگیر بطیتو بیرون آ وردم و تو لبخند رضایت بخشی زدی که یعنی ممنونم مامان.

حالا به راحتی روی پاهات وای میستی و 4 قدم جلو می ری و بعد گومب. از ناحیه پشت به زمین برخورد می کنی.بازم خدا رو شکر پوشکت ضربه گیر خوبیه.

سرتو می ذاری زمین و می گی خووووو خووووو یعنی خور خور می کنی.

دسبندی که مامان و بابا کادوی تولدت خریدیم رو خیلی دوست داری. بهت می گیم شیدا دستبد خوشگله کو؟ با فیس دستبندتو نشون می دی. می گیم گوشواره کو؟ گوشتو نشون می دی. می گیم گردنبند کو ؟ تو یقتو می بینی.می گیم انگشتر کو؟ به دست بقیه نگاه می کنی.

قربون شیرین کاریات.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:54 | 11 / 3 / 1391 توسط مامان نیره

جیگرم با نزدیک شدنت به یک سالگی داری کم کم هنرهاتو نشون می دی.

دیروز رفته بودیم خونه مامانی. مامانی روی یه چهارپایه کوته می نشوندنت و جلوت وای می ایستادن و می گفتن بیا بقلم.

تو هم بلند می شدی و می پریدی تو بقل مامانی.

niniweblog.com

قربونت برم که زانوهات جوون گرفته.

وقتی می ریم خونه مامانی حسابی بهت خوش می گذره. دیروز یا با مامانی می رفتی توی کوچه یا آقاجوون می بردنت با ماشین می گردوندنت.

با اقاجونم کلی بازی کردی.آقاجوون وایمیسوندنت و زیر بقلتو ول می کردن تو هم چند ثانیه می ایستادی.

روی زمین هم انواع حرکات نمایشی نشون میدی به نشانه اینکه می خوای کم کم وایسی. دستاتو می ذاری زمین و تا جاییکه می شه بدنتو از زمین بلند می کنی. خاله حورا می گه فکر کنم شیدا آخرم روی دستاش بلند بشه به جای پاهاش.

یاد گرفتی بگی آب. البته آب که نه. می گی : آ بعدش فوت می کنی. این یعنی آب می خوای.

عاشق بادکنکی. به بادکنک می گی توپ. اینقدر باهاش بازی می کنی تا بترکه.

niniweblog.com

توی ماشین که می شینیم شروع می کنی به رقصیدن یعنی ضبطو روشن کنم.

رانندگی هم دوست داری. می ری پشت فرموون وای می ایستی و فرموونو می چسبی. بعد دستتو می بری زیر فرموون که روشن کنی و بعد قان قان.

niniweblog.com

دیشب بوق ماشینو زدم و گفتم بوق بوق. تو ذوق کردی و هی می گفتی بو بو

بعد هم تا خونه تو بقل بابا بودی و با هم رانندگی کردید و تو خیلی ذوق کردی.

شیدای راننده

عاشق شیر پاستوریزه ای.

niniweblog.com

صبح یه لیوان شب هم یه لیوان. تو روز هم اگه گیرت بیاد می خوری.

زرده تخم مرغ رو بد می خوردی منم کلک زدم و نیمرو کردم. خیلی دوست داری و تا آخر می خوری

خیلی دوست داری به موهات گیره بزنم. شونتو برمی داری می دی به من و من موهاتو ناز ناز می کنم و گیره می زنم.

niniweblog.com

تو هم گیره ها رو از سرت می کشی و هر جا برسی می ندازی. تا حالا چند تا گیره گم کردی.

هرجا کلید برق ببینی می گی برق و می خوای برق رو روشن کنی. از مبل بالا می ری و به زور خودتو به کلید می رسونی.

شیدا و فتح مبل

توی این اسباب کشی تو دایم توی کمد می ری و می گی در کمدو ببندم.

شیدا داخل کمد

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:30 | 6 / 2 / 1391 توسط مامان نیره

جیگملم، می خوایم اسباب کشی کنیم بریم خونه مامانجوون و آقاجوون طبقه بالا بشینیم. من با نارضایتی مجبورم که بریم اونجا. با اینکه اونها خیلی خیلی خوبند ولی من می ترسم با رفتن و نزدیک شدن رابطه مون بهم بخوره ولی از بس اینمدت آقاجوون اصرار کردن و یه حرفایی زدن که دل بابا رو به سوزوندن من بخاطر بابا می رن.حسابی دلم واسه این خونه تنگ می شه.آخه از آغاز زندگی مشترک من و بابا اینجا بودیم و بعد هم اومدن تو خاطراتمون رو زیادتر کرد.

دیروز رفتیم بالا و تقریبا اسباب و اثاثیه اونها رو تو یک اتاق جمع کردیم تا 2 تا اتاق دیگه خالی بشه واسه خودمون.

تو تمام وقت می خواستی بقل یکی بشی و من موندم با این کار تو چطور اسباب کشی کنیم.

پریشب موقع خواب تو جعبه گل سرهاتو برداشته بودی و به من می دادی که بزنم به سرت.

niniweblog.com

منم ازت گرفتم و گفتم فردا صبح موهاتو ناز ناز می کنم و می زنم به موهات.

صبح وقتی از خواب بیدار شدی اولین کاری که کردی این بود که گلسرها رو پیدا کردی و دادی به من که یعنی بزن به موهام.

niniweblog.com

قربونت برم که حافظت اینقدر قویه.

منم زدم به موهات و رفتیم خونه آقاجوون. وقتی بالا بودیم تو وسط اون اثاثیه گیره رو از موهات باز کردی و دادی به من.منم به خودت دادم و گفتم نذاری دهنت و اینجا هم ننداز که میون اثاثیه گم می شه.

حدود 1 ساعت بعد که تو داشتی پایین بازی می کردی اومدم بهت سر بزنم. تا منو دیدی دستتو به طرفم باز کردی و دستای کوچولوت که خیس عرق شده بود رو بهم نشون دادی و گلسرت که محکم تو دستت گرفته بودیو بهم دادی.

فدات بشم که از الان معلومه که چیز نگه داری.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:22 | 28 / 1 / 1391 توسط مامان نیره

عزیزم اینروزها نمی دونم چرا وقت نمی گنم مطلب واست بذارم.الانم سعی می کنم به سرعت کارهای بامزت رو بنویسم.

این روزها خیلی بزرگ و باهوش و خانم و البته با مزه شدی.

چند روز پیش بابا از صبح سر کار رفتن و من و تو تا غروب تنها خونه بودیم. عصر حسابی دلت گرفته بود.هی کلاهتو برمیداشتی و می دادی به من و می گفتی: ددر

من کلاهو ازت می گرفتم و می ذاشتم اونطرف. تو دوباره بر می داشتی و می دادی به من و می گفتی : ددر

بعد چند بار تکرار من کلاهتو قایم کردم. تو رفتی گشتی شنلتو پیدا کردی و سعی می کردی بپوشی و می گفتی : ددر.niniweblog.com

منم دلم سوخت و لباست پوشوندم و با کالسکه رفتیم پارک مهارت سر بلوار.تو کلی ذوق کردی.

هوا دیگه کم کم گرم شده و بعد از ظهر ها در حیاط رو باز می کنیم. مامان رفتم تو آشپزخونه و بابا هم رفتن تو اتاق. یکدفعه دیدم تو نیستی. با سرعت دویدم سمت حیاط. دیدم تو مثل آدم بزرگها نشستی لب ایوون و پاهاتو دادی پایین و داری به درخت و گنجیشک نگاه می کنی.

niniweblog.com

 اینقدر ذوق کردم که ازت عکس گرفتم.

شیدا در گردش عصرانه

مامانی چند وقت پیش واست یه توپ خریدن که مثل هندونه است. دیروز رفته بودیم میوه بخریم. من و تو تو ماشین بودیم. دیدم هی تو می گی:تو    تو

گفتم شاید موتوری یا آدمی چیزی دیدی می خوای نشون من بدی. بعد که دیدم خیلی اصرار داری به نشون دادن دیدم یه عالمه هندونه در میوه فروشی رو هم ریخته و تو می گی توپ

niniweblog.com

از خنده مردم که بچه من به هندونه ها می گه توپ.تفلک دختر هندونه ندیده من.

یاد گرفتی هر کی می خنده تو هم می خندی. بعضی وقتها هم الکی می خندی که ما بهت بخندیم.

چند شب پیش بابا خیار خوردن و ته خیار رو محکم می کوبیدن به پیشونیت و تو می خندیدی. تو با ته خیار مشغول بازی شدی. بعد چند ساعت که بابا خسته بودن و خوابیده بودن تو ته خیار رو برداشته بودی به مغز سر بابا می کوبیدی. شب شد و خوابیدیم. فردا صبح تا تو از خواب بیدار شدی رفتی ته خیار خشک شده رو از زیر میز پیدا کردی و می کوبیدی به سر بابا. قربون اون حافظه قویت برم.

اون هفته یه تگرگ خیلی وحشتناک گرفته بود و خاله حورا هم خونه ما بود. خاله تو رو بقل کرده بود و دونه های تگرگ که با سرعت و با سر و صدا از آسمون پایین می اومدو نشونت می داد و می گفت: شیدا ببین از آسمون آب میاد. تو هم با ذوق دست گرفتی به آسمون و گفتی : به

خیلی حرف می زنی و دایم می گی لالی لالی. طوری که این لغت به نامت تو فامیل ثبت شده.

شیدا در باغچه مامانی

موهات بلند و فرفری شدن. بالاخره آرزوی مامانی موقع حاملگی من برآورده شد. مامانی دائم آرزو می کردن که : کاش موهای دخترتم مثل خودت فرفری باشه.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:13 | 25 / 1 / 1391 توسط مامان نیره

عیزم،چند روزه کلاغ پر یاد گرفتی. بهت می گیم : کلاغ

دستتو میاری بالا می گی : در

می گیم : گنجیشک

دستتو میاری بالا می گی : در

می گیم: شیدا

دستتو میاری بالا می گی :در

بعد دست می زنیم و می خونیم: شیدا که پر نداره ، خودش خبر نداره

تو هم دست می زنی و می خندی

الهی فدات بشه مامانماچ



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:48 | 22 / 1 / 1391 توسط مامان نیره

موش موش مامان(اسمی که هروقت اینجوری صدات میزنم کلی واسم موش میشی) عید هم با همه خاطرات خوب و بدش گذشت.

روز قبل از عید به حمام و نظافت

niniweblog.com

و چیدن هفت سین گذشت. موقعی که من هفت سین رو آماده می کردم چون تو دست به وسایل نزنی یه آبپاش دادم دستت. تو هم با بابا شروع به بازی با آبپاش کردی. بابا یه کم آب می پاشیدن تو صورتت و تو قاه قاه می خندیدی. ایقدر خندیدی که ترسیدیم دل درد بگیری و بابا بی خیال شدن.

niniweblog.com

صبح قبل از سال تحویل بیدار شدی و صبحانه خوردی و حاضرت کردم و بابا و من سر سفره هفت سین نشستیم(البته میز هفت سین)

 niniweblog.com

ساعت حدود یه ربع به نه سال تحویل شد و من و بابا یه جفت گوشواره شکل گل بهت عیدی دادیم.به همراه یه سکه یک گرمی و یک اسکناس 10 هزار تومانی. تو پول رو بیشتر از همه دوست داشتی و حسابی چلوندی و آخرم به من دادی.

بعد رفتیم خونه مامانی. اونجا هم مامانی و آقاجون هر کدوم 50 هزار تومن عیدی بهت دادن و تو همه رو بذل و بخشش می کردی.

خاله حوریه اینا هم اومدن و بعد از عید دیدنی کوتاه ما به خونه مامانجون رفتیم و اونجا هم از آقاجون و مامانجون هر کدوم 2 هزار تومن عیدی گرفتی.

الببته در طول این عید عمه سعادت و عمه سعیده و عمو مجتبی و عمو مسعودو دایی هادی و دایی محمد و عمو کریم و خاله حوریه و دایی مهدی  به شما عیدی دادن.

ولی مهمتر از همه عیدی بنیامین به تو بود که خیلی دوستش داری.

niniweblog.com

یه سری لوازم  آرایش اسباب بازی  که عاشق سشوار و شونه و موبایلشی.

روزها دایم با موبایلش صحبت می کنی.

عزیزم روز سوم عید رو به تهران راه افتادیم. چون چهارم عروسی دختر عموی بابا بود. همه باهم. رفتیم خونه پسر خاله بابا احمد آقا. خونه کوچیک بود و 15 نفر آدم توی هم وول می خوردیم و این وسط تو با بچه ها کیف می کردی. صبح زودتر از همه بیدار می شدی و روی بچه ها می پریدی و بیدارشون می کردی.

niniweblog.com

شیدا و مامان و بابا در کاخ نیاوران

حدود یه هفته تهران بودیم و گردش کردیم و به تو بیشتر از همه خوش گذشت چون با امیر و مژده و پریسا و پوریا گذشت.

توی عروسی هم یه روز رقصیدی و می خواستی بری تو میدون رقص برقصی.

niniweblog.com

وقتی از تهران برگشتیم من و تو بابا سرماخوردیم و 2 روز خونه خوابیدیم.

niniweblog.com

13 بدر هم همراه خانواده بابا رفتیم جلال آباد. اونجا هم کلی خوشحال بودی.

شیدا در 13 بدر مسئول مراقبت از غذا

کلا این چند روز عید چون همش با بچه ها و توی شلوغی گذشت دیگه نمی خوای تنها باشی و می خوای دایم ددر بری. کارهاتم خیلی پیشرفت کرده. مثلا از مبل و تخت پایین میای. از مبل بالا می ری. می تونی هر چیزی رو از کیفش در بیاری و دوباره توی کیفش بذاری. الو می گی. ما که می گیم یک تو می گی دو. چند ثانیه هم می تونی روی پاهات وایسی و بعد آروم آروم می شینی.

توی این عکس خودت وایسادی و به کسی تکیه ندادی.

شیدا روی پاهی خودش وایساده

 

خیلی این دوتا مریضی که این آخر کشیدی کوچولوت کرد. طوریکه از دوماه پیش تا حالا 400 گرم وزن کم کردی. ومن همیشه نگران کوچولو بودنتم.

اینم نوه های آقاجون و مامانجون

جمع جهانیان

اینقدر کارات بامزه شده که روزی هززار بار با بابا قربونت می ریم.

niniweblog.com

خدا حفظت کنه

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:18 | 17 / 1 / 1391 توسط مامان نیره

موش کوچولوی من قول داده بودم خاطرات روزهای قبل از عیدو بنویسم تا به خاطرات عید برسیم. از 4 شنبه سوری شروع می کنم.

واسه 4 شنبه سوری طبق رسم هر ساله مراسم در خونه مامانی انجام شد. عمه زهره رو هم با خودمون بردیم. خاله حوریه و بنیامین،دایی مهدی و زندایی،دایی امین و همسایه قدیمی خانم خردمند با دخترشونم بودن.

یه آتیش روشن کردیم و تو با دیدن آتیش ذوق کردی. دایی امین بقلت کرده بود و دایم از روی آتیش می پرید.

بقل هر کی می رفتی از آتیش می پروندت. اینقدر که آخر سر از همه بیشتر بوی دود می دادی.

فشفشه رو هم که روشن کردیم با تعجب نگاه می کردی.

آخر شب بخاطر دود زیادی که خورده بودی حالت تهوع داشتی و هرچی می خوردی برمی گردوندی.

خیلی خوش گذشت.

شیدا در آتش



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:44 | 15 / 1 / 1391 توسط مامان نیره

عزیزم عیدت مبارک

بعد خاطرات قبل از سال نو و مراسم چهارشنبه سوری رو می نویسم. فعلا اجازه بده سال نو به همه تبریک بگم و آرزو کنم واسه همه خصوصا من و تو و بابا سال خیلی خوبی باشه.

اینم ٢ تا عکس از سفره هفت سین. عجله دارم چون داریم می ریم تهران واسه عروسی فهیمه دخترعموی بابا.

شیدا و سفره هفت سین ما

 

شیدا و سفره هفت سین مامانی

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:29 | 3 / 1 / 1391 توسط مامان نیره

بعد یه غیبت دوباره سلام.

بالاخره خدا کمک کرد و ما مسافرت رفتیم و به سلامتی برگشتیم. جای همه خالی خیلی خوش گذشت.

عزیزم از نایین با تاکسی تا فرودگاه رفتیم و تو توی فرودگاه غذاتو خوردی و کلی بازی کردی. با یه پسر بچه که اسمش یادم نیست و قرار بود با ما به کیش بیاد کلی بازی کردی.

توی هواپیما فورا شروع کردی به شیر خوردن که اوج گرفتن هواپیما گوشاتو اذیت نکنه و به خواب رفتی. توی طول پرواز بیدار شدی و بازی کردی. من چراغ بالای سرمو بهت نشون دادم و گفتم برق و تو کلی ذوق کردی و تکرار کردی.

دوباره موقع نشستن هواپیما شیر خوردی و خوابیدی. البته گوشاتم با دستمال کاغذی بسته بودم.

خدا رو شکر پرواز اذیتت نکرد.

به محض رسیدن رفتیم خونه ای  که از بابای زنعمو مریم بود و لطف کرده بودن چند روزی کلیدشو به ما داده بودن.

وسایلو گذاشتیم و رفتیم بیرون.

تقریبا 5 روزیکه اونجا بودیم همش به بیرون می گذشت و کمتر توی خونه بودیم .ولی تو تمام مدتی که توی خونه بودیم منو حرص می دادی. خونه خیلی تمیز نبود و تو همش از گوشه و کنار آشغال جمع می کردی و می خوردی. یا تا من می رفتم توی آشپزخونه می دویدی می اومدی و پای ظرفشویی که خیلیم کثیف بود می نشستی و آشغال می خوردی.

کالسکه اتو با خودمون از اینجا برده بودیم. هر وقت بیرون می رفتیم با خودمون می بردیم و تو توش می خوابیدی و تقریبا تمام مدت زمانی که بیرون از خونه بودیم خواب بودی.

خواب ناز

بعضی وقت ها بیدار می شدی و بهانه می گرفتی و می خواستی با مامان بیای خرید که تو آغوش می بستمت و همه با هم می رفتیم و تو هم آروم همه جارو نگاه می کردی.

کالسکت نه تنها وسیله ی خیلی خوبی برای تو بود بلکه به ماهم خیلی کمک کرد.اولا اگه دائم قرار بود بقل شی که دیگه پا و کمر نداشتیم که راه بریم. دوما به عنوان چرخ دستی ازش استفاده کردیم و همه ی خریدامونو بهش آویزون می کردیم. خیلی راحت نه تو خسته می شدی نه ما  بخاطر بقل کردنت نه بخاطر حمل و نقل وسایل

.کالسکه باربر شیدا

یه کیف دستی هم همیشه همراهمون بود که پر از خوراکی از قبیل بیسکوییت و تخمه و پسته و آب جوش و چای و سرلاک و پوشک بچه و لباس گرم و... بود. تقریبا مجهز مجهز بیرون می اومدیم و اصلا اذیت نشدیم.

یه روز از صبح رفتیم دریا تا غروب. مامان و بابا بخاطر اینکه اجازه نمی دادن تو بازی آبی انجام بدی نوبتی رفتیم بازی.

اول من جت اسکی سوار شدم و بعد بابا. جات خالی کلی کیف داد.

سر دوچرخه سواری  هم همینطور نوبتی بود. تو هم تمام وقت تو آفتاب ساحل برنز می کردی.

لب دریا جوراباتو در آوردم و پاهاتو تا مچ زدم توی آب. اینقدر ترسیدی که تا 1 ساعت گریه می کردی. بعدم شیر خوردی و خوابیدی و یه چرت توی ساحل زدی.

شیدا در حال برنز کردن

 

یه روز صبح زود از خواب بیدار شدیم و رفتیم ساحل تا طلوع خورشیدو ببینیم. متاسفانه هوا غباری بود و درست نشد لذت ببریم ولی بازم کلی سرحال شدی و بازی کردی.

شیدا و طلوع

یه بعد از ظهر رفتیم پارک دلفین ها. اول برنامه باغ پرندگان بود که تو آروم نگاه طاووس ها می کردی. بعد برنامه سیرک بود که کلی رقصیدی. بقیه برنامه ها یعنی آکواریوم و دلفین ها و شو آخر رو هم خواب بودی و هیچی نفهمیدی.

توی پارک دلفین ها یه پسر بچه بود که چند ماهی از تو بزرگتر بود. از اصفهان بودن. اون خیلی تو رو دوست داشت و می خواست هی بهت نزدیک بشه ولی تو می ترسیدی و گریه می کردی.

شیدا و دوستش

یه روز توی یکی از پاساژها توی یه مغازه اسباب بازی فروشی رفتیم و تو بقل من بودی. توی یه سبد یه عالمه گل مخملی بود. تو تا جاییکه تونستی خودتو کشیدی و خم شدی و یه گل برداشتی و شروع کردی به خندیدن و حرف زدن با گل. منم دلم نیومد واست نخرمش و واست خریدم. خیلی گلتو دوست داری و با ذوق نگاهش می کنی.

گل شیدا

توی سفر عروسکت علی کوچولو رو هم با خودت برده بودی که خیلی باهاش بازی می کردی و باهاش سرگرم بودی.

روز آخرم کلی با چمدون ها بازی کردی

چمدون سواری

وقتی از سفر برگشتیم و توی خونه اومدیم خیلی ذوق کردی و با دیدن عروسک هات خوشحال شدی.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:27 | 23 / 12 / 1390 توسط مامان نیره
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ